با دیدن گلستان سعدی و خواندن حکایت های زیبا و شیرین و سرشار از عبرت و حکمت و ادب و نحوه ی رفتار درست به یاد سخنان استاد درس ادبیات در دانشگاه ( آقای دکتر جعفر ی ) می افتم که می گفت این کتابهای بزرگ نظیر گلستان برای سرگرمی و یا سفر ادبیات نوشته نشده اند بلکه این سخنان عظیم نگاشته شده و به ما رسیده اند تا اساس و مرجعی برای تربیت فرزاندان ایران باشد و همه ی ایرانیان اینگونه بزرگ شوند .
برای مثال همان نام کتاب قابوس نامه را شنیدید ، این کتاب نصیحت ها ی یک پادشاه خردمند به فرزند اوست ، اما واقیت امر این است که این کتاب نصیحت های این مرد بزرگ و حکیم به ایندی ملت ایران است ، و تمامی این کتاب های بزرگ لزوما برای مذهب و دین اسلام نیست بلکه این کتب بزرگ به هر ایرانی می آموزد که خرد مندی را چگونه پیشه خود ساخته و خود را به ادب و بزرگواری که بزرگان این سرزمین راه ان را نشان داده اند رهنمون سازد .
برای مثال به این شعر ناصر خسرو قبادیانی توجه کنید :
همی تا کند پیشه، عادت همی کن/ جهان مر جفا را، تو مر صابری را
هم امروز از پشت بارت بیفگن/ میفگن به فردا مر این داوری را
چو تو خود کنی اختر خویش را بد/ مدار از فلک چشم نیک اختری را
به چهره شدن چون پری کی توانی؟/ به افعال ماننده شو مر پری را
و به خصوص بیت زیر به عقیده من باید بر سردر تمام دانشگاه ها نوشته شود:
اگر تو از آموختنسر بتابی/ نجوید سر تو همی سروری را
بسوزند چوب درختان بیبر/ سزا خود همین است مر بیبری را
درخت تو گر بار دانش بگیرد / به زیر آوری چرخ نیلوفری را
یا شعر زیر از انوری ، شاعر بزرگ ایرانی بنگرید که چه زیباست :
این شعر را آقای نوباوه نماینده مجلس شورای اسلامی در مراسم استیضاح حاج علی کردان خواند :
نشنیدهای که زیر چناری کدو بنی / برجست و بر دوید برو بر به روز بیست
پرسید از چنار که تو چند روزهای / گفتا چنار عمر من افزونتر از دویست
گفتا به بیست روز من از تو فزون شدم / این کاهلی بگوی که آخر ز بهر چیست
گفتا چنار نیست مرا با تو هیچ جنگ / کاکنون نه روز جنگ و نه هنگام داوریست
فردا که بر من و تو زد باد مهرگان / آنگه شود پدید که نامرد و مرد کیست
در پایان شما را به سایت بسیار خوبی که گنجینه ی از شاعران ایرانی دارد دعوت میکنم :
www.ganjoor.net
و اما متنه کامل شعر ناصر خسرو :
نکوهش مکن چرخ نیلوفری را
برون کن ز سر باد و خیرهسری را
بری دان از افعال چرخ برین را
نشاید ز دانا نکوهش بری را
همی تا کند پیشه، عادت همی کن
جهان مر جفا را، تو مر صابری را
هم امروز از پشت بارت بیفگن
میفگن به فردا مر این داوری را
چو تو خود کنی اختر خویش را بد
مدار از فلک چشم نیک اختری را
به چهره شدن چون پری کی توانی؟
به افعال ماننده شو مر پری را
بدیدی به نوروز گشته به صحرا
به عیوق ماننده لالهٔ طری را
اگر لاله پر نور شد چون ستاره
چرا زو نپذرفت صورت گری را؟
تو با هوش و رای از نکو محضران چون
همی برنگیری نکو محضری را؟
نگه کن که ماند همی نرگس نو
ز بس سیم و زر تاج اسکندری را
درخت ترنج از بر و برگ رنگین
حکایت کند کلهٔ قیصری را
سپیدار ماندهاست بیهیچ چیزی
ازیرا که بگزید او کم بری را
اگر تو از آموختنسر بتابی
نجوید سر تو همی سروری را
بسوزند چوب درختان بیبر
سزا خود همین است مر بیبری را
درخت تو گر بار دانش بگیرد
به زیر آوری چرخ نیلوفری را
نگر نشمری، ای برادر، گزافه
به دانش دبیری و نه شاعری را
که این پیشها است نیکو نهاده
مرالفغدن نعمت ایدری را
دگرگونه راهی و علمی است دیگر
مرالفغدن راحت آن سری را
بلی این و آن هر دو نطق است لیکن
نماند همی سحر پیغمبری را
چو کبگ دری باز مرغ است لیکن
خطر نیست با باز کبگ دری را
پیمبر بدان داد مر علم حق را
که شایسته دیدش مر این مهتری را
به هارون ما داد موسی قرآن را
نبودهاست دستی بران سامری را
تو را خط قید علوم است و، خاطر
چو زنجیر مر مرکب لشکری را
تو با قید بی اسپ پیش سواران
نباشی سزاوار جز چاکری را
ازین گشتهای، گر بدانی تو، بنده
شه شگنی و میر مازندری را
اگر شاعری را تو پیشه گرفتی
یکی نیز بگرفت خنیاگری را
تو برپائی آنجا که مطرب نشیند
سزد گر ببری زیان جری را
صفت چند گوئی به شمشاد و لاله
رخ چون مه و زلفک عنبری را؟
به علم و به گوهر کنی مدحت آن را
که مایه است مر جهل و بد گوهری را
به نظم اندر آری دروغی طمع را
دروغ است سرمایه مر کافری را
پسنده است با زهد عمار و بوذر
کند مدح محمود مر عنصری را؟
من آنم که در پای خوگان نریزم
مر این قیمتی در لفظ دری را
تو را ره نمایم که چنبر کرا کن
به سجده مر این قامت عرعری را
کسی را برد سجده دانا که یزدان
گزیدهستش از خلق مر رهبری را
کسی را که بسترد آثار عدلش
ز روی زمین صورت جائری را
امام زمانه که هرگز نرانده است
بر شیعتش سامری ساحری را
نه ریبی بجز حکمتش مردمی را
نه عیبی بجز همتش برتری را
چو با عدل در صدر خواهی نشسته
نشانده در انگشتری مشتری را
بشو زی امامی که خط پدرش است
به تعویذ خیرات مر خیبری را
ببین گرت باید که بینی به ظاهر
ازو صورت و سیرت حیدری را
نیارد نظر کرد زی نور علمش
که در دست چشم خرد ظاهری را
اگر ظاهری مردمی را بجستی
به طاعت، برون کردی از سر خری را
ولیکن بقر نیستی سوی دانا
اگر جویدی حکمت باقری را
مرا همچو خود خر همی چون شمارد؟
چه ماند همی غل مر انگشتری را؟
نبیند که پیشش همی نظم و نثرم
چو دیبا کند کاغذ دفتری را؟
بخوان هر دو دیوان من تا ببینی
یکی گشته با عنصری بحتری را
+ نوشته شده توسط غريب در جمعه یازدهم دی 1388 و ساعت
14:18 |