امید

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنش ها گر کند خار مغیلان, غم مخور

در بیابان زندگی چون به شوق خدای تعالی و به یاد خدای تعالی قدم بر میداری, از رنج خار های مشکلات نومید مشو!
که دوران ناتوانیها بسی زیر زمین دارد ... که اگر شوق خدای در دل توست, به سوی او خواهی شتافت.
تو را آن خدای آفرید که یعقوب نبی را سی سال در انتظار یوسف نبی بگذاشت که وی آن قدر بگریست که نابینا شد...
تو را آن خدای آفرید که ابوذر به صحرای ربذه تنها به سوی خود برد ...
و خدای تو خدای ابراهیم است که حکم کرد زن و فرزند به سوی مکه بفرست ...
و این همان خدای حسین است که در کربلا وی و یارانش به سوی خود برد....
و خدای تو خدای سعدی و مولوی و تمامی شاعران بزرگ و همه خردمندان است که تو را پس از آنان قرار داد که از آنان حکمت بیاموزی...

هله نومید نباشی که تو را یار براند / گرت امروز براند نه که فردات بخواند
در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا / ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند
و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها / ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند

در کلاس درس مولوی

کار پاکان را قیاس از خود مگیر / گر چه ماند در نبشتن شیر و شیر
جمله عالم زین سبب گمراه شد / کم کسی ز ابدال حق آگاه شد
همسری با انبیا برداشتند / اولیا را همچو خود پنداشتند
گفته اینک ما بشر ایشان بشر / ما و ایشان بستهٔ خوابیم و خور
این ندانستند ایشان از عمی / هست فرقی درمیان بی‌منتهی
هر دو گون زنبور خوردند از محل / لیک شد زان نیش و زین دیگر عسل
هر دو گون آهو گیا خوردند و آب / زین یکی سرگین شد و زان مشک ناب
هر دو نی خوردند از یک آب‌خور / این یکی خالی و آن پر از شکر
صد هزاران این چنین اشباه بین / فرقشان هفتاد ساله راه بین
این خورد گردد پلیدی زو جدا / آن خورد گردد همه نور خدا
این خورد زاید همه بخل و حسد / وآن خورد زاید همه نور احد
این زمین پاک و آن شوره‌ست و بد / این فرشتهٔ پاک و آن دیوست و دد
هر دو صورت گر به هم ماند رواست / آب تلخ و آب شیرین را صفاست
جز که صاحب ذوق کی شناسد بیاب / او شناسد آب خوش از شوره آب